تبليغاتX
راما_______ پسر آتیش






















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


راما_______ پسر آتیش

rama attish boy

 

روزگار نمی زاره مردا هم مرد باشند چون مرد باشی نامردی می بینی اینو گفتم چون می خوام بگم   دیگه مردانگی  چیه؟ مرد کیه؟ چرا مرد باشی؟ کی گفته باید مرد باشی؟  . مرد باشی تا نامرد ببینی  ؟؟  مرد باشی تا از پشت خنجر بخوری؟؟  چرا مرد باشی ؟؟ مرد باشی  تا همیشه تو چاله دوست بیفتی  ؟ مرد باشی تا  چوب دوست بخوری  ؟  با توم؛ بی خیال مردانگی . مرد مُُُرد

راما

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت21:22توسط راما | |

واي خدا! خسته شدم!‌
مي خوام بازم نق بزنم ، شعر بگم ، ناله کنم!
نه وقت دارم سر کچلمو بخارونم ،
نه حال دارم فکري واسهء اين دل بيچاره کنم!
خداي من! يه چيزي ميگي؟
يه چيزي ميدي پاره کنم؟!

به خدا دروغ ميگه هر کي ميگه غنيمته!
آش کشک خالته؛
بخوري پاته نخوري پاته.
هم باعث دردسره ، هم مايه ء خجالته؛
نمي شه بهش زندگي گفت بَس که پر از کثافته!

شاعر پولدار ميره تاجر ميشه‌ ،تاجر ورشکسته شاعر ميشه!
شاعر بي هنر مهندس ميشه!
مهندسي که کار گيرش نيومد، ميره فرنگ و سَر مهندس ميشه!
وقتي بازم ديد که هيچی نميشه،
به لطف اين شبکه ء بين الملل، دوباره از اول ميره شاعر ميشه!

کبوتر با کبوتر، باز با باز،
من احمق چرا دل به تو بستم؟
به توی بد هيکلِ چاق و بد اخلاق،
به يادت هرشب و هر روز مستم!
کلنگ از آسمان افتاد و نشکست،
ولي من قبل از افتادن شکستم!
نه پيشت آبرو مونده نه پشتت،
خودم کردم بايد بشکنه دستم!

خداي من! عزيزکم، بيا و بشين کنار من.
اگه من قول بدم نق نزنم، صبر کنم، خسته نشم، کار کنم،
قول مي دي يه روزي بياي به من بگي دردسرا تموم شده؟
می تونی يه روز بهم بگی هر چی می خوام همون شده؟

        Attish boy

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت13:36توسط راما | |

نه نه....آینه که دروغ نمی گه ؟ 

آینه خیلی صاف نه همه چی را با صداقت میگه  زیبایی ، زشتی ،

 آینه میگه  تو این زمونه دیگه مجنونی وجود نداره ( البته راوانی زیاد شده)  چون لیلی نیست   دیگه صدای  تیشه ها ی  فرهاد  نمی اده  چون میشه بیستون یه جا با پول خرید  بدشم فرهاد وقت سر خاروندنم نداره . دیگه ادما تا اخر جاده با هم نیستن ، چون جاده لغزند است بدشم جاده ها دیگه پایان ندارند  نه  آینه که دروغ نمیگه

 تو این دنیا عشق را با رقم هایی که تعداد دایره های تو خالی مقابلش بیشتر است معاوضه می شود

انسانیت هم  میشه با دوز کلک  یا همون مخ زنی به دست اورد

تا چشمم کار میکنه همش تاریکی می بینی  یعنی هیچی نمی بینی نه صداقتی نه رفاقتی

از ترس ادما هم  که نمیشه چشم رو هم بذاری  حالا  تو این  شب  های تاریک  کجا بریم ؟

من میگم بیا فرار کنیم از تمام آدم ها از دنیایی که درآن عشق را با قلم های سربی می نویسند.

از دنیایی که می توان همه چیزش را با پول خرید حتی بیستونش را.

تو را به هر که می پرستی بیا از اینجا فرار کنیم.

 نمی دانم به کجا.

هر جا برویم جز اینجا که ارزش آدم ها در آن به تعداد سند هایی ست که نامشان در آن است و عشق را تنها می توان از گنجه ی خاطرات هفتاد ساله ها بیرون کشید .

بیا، شاید به آنسوی زمین برویم هر چند می دانم اینها به آنجا هم می آیند و از خسرو تندیس عشق می سازند.

بیا

  Attish  boy          RAmA

+نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت20:2توسط راما | |

 من خط خطي شده ام ...

نه خط خطی ام کردن  . کیه ؟ .....

حالا ديگر همهء ما می دانيم که گذشته ديگر وجود ندارد، و آينده دقيقا همان طوری است که ما می خواهيم. حالا ديگر فقط يک سوال مانده است برای پاسخ دادن : ما واقعا چه می خواهيم؟

مزخرف است هر چه که می نويسم. هجو است. بی معنی است. بادی در کار نيست. تگرگ هم سالهاست که نباريده است. سنگ هم بی جان است، فکر هم ندارد. مورچه هم حيوان مزاحمی است که وجودش نرخ سهام جهانی پيف پاف را تضمين می کند. گلهای باغچهء پشت پنجره هم سالهاست که خشک شده اند. اين شعر و شاعری هم بهانهء بچگانه ايست برای فرار از واقعيتی که بدون هيچ هيجانی از اطراف من می گذرد. احساسات سيری چند؟ سگ همسايهء چيني مان هم خيلی با احساس زوزه می کشد، مخصوصا وقتی که غذايش دير می شود.  عشق هم در قرن هفتم هجری مرد؛ محل دفنش را هم پشت جلد ديوان حافظ روی طافچهء خانهء ما نوشته اند. زندگی هم مثل فنجان قهوهء صبحگاهی تلخش بهتر است، بيدارت می کند

من خط خطي شده ام. بي طرح. بي جهت. بي خود. بي خط. بي نقطه. نقطه، سر خط .              

 

بزرگ شده ام. من در خانهءمان جا نشدم. من در خودم جا نمي شوم. من بي جا هستم. بي اندازه. بي حساب. بي مشق. بي مدرسه.
من نگرانم. نکند من به هيچ جايي نرسم.
من نگران نيستم. من به هر جا بخواهم مي رسم. قرار نيست من به همه جا برسم
.
من قرار است مهم شوم
. من قرار است خوشحال باشم. من خوشحالم که مهم نيستم. من خوشحال نيستم. هيچ چيزي مهم نيست. من مهم نيستم.
من سختي کشيده ام
. من خوشبخت بوده ام. من تنها هستم. من موفق شده ام تنها زندگي کنم. موفق. تنها. خيلي خوشحال. خطرناک.
من ديگر هيچ جمله اي را با
« من » شروع نمي کنم، خودخواهي است.
نارگيل. سماور. بنفش. اين همه کلمه، فقط براي من. باز هم من. هميشه من. چرا من ؟

من قرار نيست به اين زودي خسته شوم. من خسته ام. من خيلي خوشحالم. من همينجا مي خوابم. من هر شب مسواک مي زنم، دندانپزشک گران است. من پول ندارم. من نمي دانم. من تمام جوابها را مي دانم. من دانشگاه می روم. من یه حسابدار میشم  . من حسابدار بودن متنفرم. من نوشتن را دوست دارم. من از نوشته هاي خودم متنفرم. من به هيچ کسي نياز ندارم. من بيدارم. من هوشيارم. من با هوشم. من بي عرضه ام. من باهوش ترين آدم بي عرضهء جهانم. من بي عرضه ترينم. من نمي دانم. من درس خوانده امُ، امکان ندارد من چيزي را ندانم. حتما مي دانم.

من هيچ مشکلي ندارم. من کمي خط خطي شده ام ، اون من خط خطی کرد  ولي هنوز پيش رويم دو خط موازي دارم ، که هيچ وقت به هم نمي رسند، مگر اينکه خدا بخواهد. من خدا را دوست دارم. من زنده ام. من زنده مي مانم، مگر آنکه خدا نخواهد. من با خدا کاري ندارم. من بي کارم. من بي گناهم. بي حرف. بي منظور. بي زور. بي من. بي انتها. بي ته. بي نقطه، ته خط.

                                      راما پسر آتیش

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت18:13توسط راما | |

 

 دوست دارم فکر کنم، فکر کنم به ؟ دوست دارم فکر کنم به چیزایی که تا حالا بهشون فکر نکردم،شایدم خودم  نخواستم  فکر کنم .  نمیدونم ، ادامشو بخونید  

 اما نمی دونم چرا به تو فکر می کنم؟! بهش میگم نباید فکر کنی :  روزی صد بار از اول تا آخرش رو مرور کردم،گرچه یه حسی درون من هست که می گه هنوز به آخرش نرسیدم، دوست دارم  آخرش رو من بسازم       نه تو...اما نه آخر رسیدیم،دیگه چیز نمونده واسه ساختن یا حتی خراب کردن،آخرش اونجایی که تو یهو عوض میشی   یه نگاه به خودت می ندازی  یه نگاه به ادمای دور ورت  سعی میکنی اون نباشی که هستی ...  بعدشم صد تا بهونه می اری البته تو پرانتز بگم (اعتماد ، بی اعتماد . به کی میگن قابل اعتماد ؟؟ و به کی میگن بی اعتماد شما بگید؟؟ ها ؟ بی خیال ، بهونست) اره داشتم می گفتم   و اینجوری  منم می رم تو لاک تنهایی خودم بعضی موقع هم ..... و به این فکر می کنم که آخرین ورقی بودم که تو رو تویِ اون بازی برنده اعلام کرد، اره بعد از چندین نبرد سخت تو بردی و فقط بردن واسه ت مهم بود، خوب هرکی یه چیزی واسش ارزش داره   منم ،فکر می کردم بین صد جفت چشم تو رو انتخاب کردم،نه...نه فکر بد نکن...به خاطر تفاوت رنگشون نبود،ته شون یه چیز دیدم،حس می کنم تو یکی از بازیهای زندگی باختی خوب  بعدشم شکستی، ولی تقصیر من نبود باور کن نبود   نمی تونستم تکیه گاهت باشم، چون خودت  نمیخواستی ،  خودت . اینو که قبول داری ؟؟  باشه  اصلا  تکیه گاهت نبودم  قبول...اما همیشه خواستم   مرحم دردات باشم،    هرچند خودم  یکیو می   خواستم   ،با اینکه واسه تو توعالم  شکستم ،می خواستم نقش یه تسکین دهنده رو بازی کنم، یه مسکن ، اما شد یه انتی مسکن  خنده داره نه ؟  بازم تقصیر من نبود  اره  فکر... بد نکن ... می خواستم بهت تسکین بدم بعدش با تو به یه آرامش برسم  اما این آرامش را  واسه همیشه می خواستم که ای کاش نمی خواستم اما این دفعه تقصیر من بود  تقصیر من بود که این آرامش مطلقا واسه خودم می خواستم  اما ... نه...نه فکر بد نکن،این جلب منفعت نیست،بالاخره منم سهمی داشتم...نداشتم؟!...راست می گی نداشتم...هیچ وقت هیچ جا هیچ سهمی نداشتم،از اولی که دنیا اومدم خدا حتی واسه اکسیژن مصرفیم ازم بها می خواست...نه اینکه فکر کنی با دو زار ده شاهی بهم اکسیژن می دادها ...نه...بهاش خیلی سنگین بود...سر زندگیم شرط بندی می کرد...همیشه هم بازنده نمی شدم،گاهی وقتا،فقط گاهی وقتا هم می بردم...واااااای چه لذتی داشت بردن...می رفتم به اوج...سرمو دو تا دستامو بالا می بردم و می خندیدم که یهو از اون بالا شاتالاپ با مغز می خوردم زمین،بعد یک ماه و بیست و سه روزی بعضی وقتا هم تا یک ماه و بیست و پنج روز همون جا می افتادم،چند روز اولش شکه بودم،بعدش گریه می کردم،بعدترش به خدا می گفتم:

"این آزمایش بود یا بهای اکسیژن مصرفیم؟!"

حالا امروز می خوام بازی کنم،...نه...نه فکر بد نکن...با تو نه...نه اینکه نمی شه،نمی تونم،ااااااه چقدر از این نمی تونم بدم می آد...بهتر بگم نمی خوام...خواستن توانستن است اما نخواستن نتوانستن نیست،درسته؟!اصلا ولش کن...حالم خوب نیست،مثل اون شب سردم شده ...کاش گرمی تنم دلمو منبسط می کرد،اما نه... دلم تنگِ...واسه تو.،..تو نه  اصلا چرا باید تنگ باشه ، خوب... تنگ ،طاقت فرساست...حالا باز خوبه تو ???. که نیستی...اون وقتا که دیگه نیست.???..تازه اصلا  ندیدمت...کاش تو برمی گشتی...نه...نه فکر بد نکن...نمی خوام آخرشو من رقم بزنم...  و ...  و هیچی ،   قصه قشنگی بود نه ولی اول و آخرشو نفهمیدید چی شد نه ؟ بی خیال

 

 

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت19:47توسط راما | |